خرید بک لینک
چون آب باشهميشه آب بی ادعا است صدا ندارد؟ اما چه كسي كه در نيمه هاي شب نوای آن را چه از اقيانوسي باشد یا که چكيدن شدن قطره اي باور نكندبو ندارد ؟اما در ميان كويري تشنه همه نفحه زندگي را یاد آورد مزه ندارد ؟چه كسي مي تواند مزه شوري اقيانوس در هنگام غرقه شدن را از ياد برد و يا در هنگام نزديكي با مرگ آن را نچشد و نگويد گواراترين استآب حجم ندارد مي تواند از بي كران كوچك ملكول تا بي كران بزرگ چون سونامي شود صداي پاي آب مي آيدمي تواني ديوانه شويباور اكنون را بياب بزرگي چون آب باش سادهبي حجم بي توقعبي خيال كه به دهاني مي رسد و يا سپيداري و يا اين كه كامي را در آغوشش خاموش كندبنگر و بگذرباور كن زيستني را كه گذراني براي هر مدعي و بي ادعائي داردپس چون آب شو دريائيدريائي شو و از ياد نبرد كه درياي خشمگين خاكستري و سيه و آبي و بنفش و سبز همه دريا هستند گر تو خود خواهي كه بخشي ودريائي باشي از نجواي كوچك دلان نهراسمهر را در قالب واژه ها و القاب نخواه عشق در قالب نمي رود .در عناوين نمي توان آن را جستجو كردعاشق باشعاشقانه آسماني بودن را تجربه كنپس آسمان باش با همان عشق كه نه كوچك ونه معمولي استپشت سر تو بی کرانگی هستعاشقي كه عشق دارد همراه بی کرانگی استعاشق باش بي بهانه و خشمكه اين حكايت دريائي شدن است

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: سه شنبه 22 خرداد 1403 ساعت: 15:49

زمزمه/ تورج عاطفداستان زندگی ما چگونه روایت میشود؟داستان زندگی همه ما چون سواری در یک قطاری است که ایستگاه هایش تولد و کودکی و نو جوانی و جوانی و میان سالی و پیری است و باید یاد بگیری که از ه ایستگاه توشه ای برداری که نام این توشه یادگیری استیاد می گیری وقتی باور به جهلت کنیمی آموزی زمانی که درد را احساس کنیارتش کلمات هیج روحی را نجات ندادند مگر آن که فهمید آن روح در بند استبند جهلبند دردبند تعصببند ها بی شمارندو این بند به دور دستهایت می پیچنددستهای مشت کرده گاهی به اندازه یک عمر پشت دیوار تردید می مانندچشمها پنجره روح شدند و رخ زرد اسرار درون را هویدا کرد اما نیاز به دیدن آن را از هیچکس نباید داشتآدمها می آیند که با حماقتشان روحت را کدر کنند اما با تواست که با تمام وجود آن را دوباره جلا دهیآدمها می آیند که همه عقده های درونشان را برسرت آوار کنند اما با تو است که از هیچستان آنها بگریزیکوه شادمانی واعتماد به خویشتن ذره به ذره قامت می کشندجهان را آگاهانه باید نگریست تا خیمه خویشتن را در گوشه ای از هستی برپا کنیگوش ده به همه ترنمهایی که چون نشانه برایت فرستاده می شوند و می توانند صدای نسیم خنکی در اواخر بهار باشد یا که نجوای مردی که شاید او را در گوشه خیابان دیده ای و سوالاتش را بی رحمانه با تازیانه قضاوت کودکانه می دانیکلام را قطره قطره جاری کن و اقیانوس دانش و سیل عباراتی را که می خوانی را در زندگی ات بکار ببرقصر باورهایت را با گل وخشت آدمیت بنا کنبه جستجو باش تا بیابیریشه داشته باش تا سبز شویاصالت را ره توشه سفر زندگی کن تا اندک اندک با خویشتن بیگانه نشویاحترام بگذار و حرمت بخواهشریف باش و از غریبه با شرف حذر کنغنچه ای خواهی زد و گل آدمیت را شکوفا کنی اگر سبز شود روح آدمیدل

برچسب: نویسنده: هلیا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 18:19

صفحه بندی